یلدای اسلو
امشب یک یلدای دیگر هم در تنهایی می گذرد. دیشب اما فرصتی بود تا دایی ام، عموها و خاله ها و پدر و مادربزرگها را روی اسکایپ ببینم و گپی بزنم. همه را با وعده دیدار عید نوروز دلگرم کردم و البته خودم هم در آغاز زمستان به شروع بهار می اندیشم.
گردوی کوچکم پر مغز بود و این هم از فالم:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
اولین برف زمستانی
از آسمان طلا می بارد!
گاهی به گذشته که نگاه می کنی میبینی چقدر نگرانیهایت بیهوده بوده است. چهار سال پیش حوالی همین روزها بود که نگران بودم برای گرفتن مدرک زبان، که پیشنیاز اقدام برای تحصیل خارج از کشور بود. چهار ماه بعد تا حد مرگ نگران بودم که آیا پذیرش می گیرم یا نه؟ سه ماه بعد نگران بودم که آیا ویزا میگیرم یه نه؟ دو ماه بعد نگران بودم که آیا در یوته بوری خانه گیرم میاید؟!... این داستان همواره تکرار می شود و وقتی به عقب برمی گردی گاهی فکر می کنی کاش بجای دلهره هر روزه، زندگی می کردم. در آنروزها اینقدر این موضوعات مهم بوده اند که باعث شده اند تمام خاطرات آنروزها محو شوند و فقط یاد دلهره ها باقی بماند. باید بگویم، خدا را شکر می کنم که این زنجیره دلهره ها برای من عاقبت خوشی داشته است و شاید که تلخ کامیهای آن دوران به آسانی از یاد می روند.
این مقدمه را گفتم تا از سه ماه پر دلهره ی گذشته بگویم. روزی اوایل تابستان یک آگهی کار دیدم. زمانی که تصمیم گرفته بودم درکنار فعالیتهای خودم برای پیداکردن کار هم تقاضا بدهم. سه ماهی گذشت و روزی دیگر، شرکتی نروژی در تماس تلفنی از من خواست که مصاحبه شغلی بدهم برای کار. دو مصاحبه، امضای قرارداد، پیداکردن خانه، اقدام برای گرفتن ویزای کار، شروع کار، اخذ ویزا، اخذ شماره نروژی، اخذ کارت مالیات و ... هر کدام زمانی دلم را لرزاند و فکرم را مشغول کرد. اما حالا می توانم بگویم که در یکی از معروفترین شرکتهای نروژی کار می کنم و برای سه سال ویزای کار دارم. به نظر می رسد این شروع یک راه نو باشد. راهی که هر روزش برایم از آسمان طلا می بارد!
رویا
دیشب روی تخت دراز کشیده بودم و درست قبل از لحظاتی بود که به خواب بروم یا شاید هم چیزی که الان به خاطر می آورم رویا بوده است، و من در خواب دیده ام. اما چیزی که به خاطرم آمد شیرین بود، حتی حالا که به اش فکر می کنم شاید لبخندی هم می زده ام از روی رضایت ...
خودم را دیدم، نه خودم نبود یک خاطره بود از چشم من. می دیدم که در میدان درکه هستم در یک هوای مطبوع صبحگاهی- یا حتی بعد از ظهر- در حالی که زمین و دیوار سایه روشن درختان و آفتاب را داشت و من شروع کردم از میدان به سمت بالا و کوچه پس کوچه ها قدم زدن. در حالی که شماری از مقابلم پایین می آمدند و یا کنارم راه می رفتند. اصلا شلوغ نبود. شاید لذت راهپیمایی بود که انتظارم را می کشید یا حس آن هوا و شاید هم آفتاب؛ ولی هرچه بود رویای شیرینی بود... دلم ناگهان تنگ شد.
این دو ماه
ماه سپتامبر و اکتبر دو ماه پر از دلهره خواهند بود. مهلت ویزای دانشجوییم تمام میشود و باید برای ویزای جدید اقدام کنم. وضعیتم و مدارکم آنطور که میخواستم آماده نشده است و گرفتن ویزای جدید کمی در ابهام است. امیدوارم که ویزای جدید را بدون هرگونه مشکلی بگیرم.
ازدواج!
اولین خاله زاده ام به افتخار وصال نایل شد. خبر ناگهانی بود و باعث شوک من شد. حسین وقتی کوچک بود من خیلی دوستش داشتم و همیشه یا بغلم بود یا روی کولم. الان هم که بزرگ شده اخلاقیات خوبی دارد. ایشان بیشتر از بیست سال ندارد و عروسش هم یکی دو سالی از خودش کوچکتر است! حرف و حدیث زیادی پیش آمد که گوشه هایی از آن را من هم شنیدم، از این قبیل که پسر ما سر ترست، چرا خانواده خاله ام از دیگران نظری نخواسته اند، وقتی وصلت انجام میگیرد انگار شخصی به همه خانواده اضافه میشود، ما هم میخواستیم در خواستگاری باشیم و ... اما نهایتا تصاویر عقد کنان نشان میداد که همه چیز به خوبی پیش رفته است و کوچکترین خاله ام عروس دارد و تقریبا اولین نوه پدربزرگ و مادر بزرگ مادریم هم در آستانه ازدواج است. زنگ زدم که تبریک بگویم به شوهرخاله ام گفتم تبریک پدرِپسرِشجاع! ازدواج در سن پایین برای داییهایم که خوب بوده است و زندگیشان به ظاهر خوب میگذرد و تنها یکیشان که ازدواج نکرده الان به چهل سالگی نزدیک میشود و همچنان مجرد است. مگر نه اینکه با ازدواج باید بهترین رفیقت را پیدا کنی، امیدوارم که برای پسرخاله ام همینطور باشد.
شوت
مرد نروژی به تلفنم زنگ زده است تا برای شغلی که درخواست داده بودم مصاحبه بگیرد، گفت:
Are you ready for questions?
گفتم:
Yes, shoot!
سکوتی برقرار شد، آنجا بود که به یاد حادثه تروریستی چند هفته قبل در نروژ افتادم. دیگر فکر نمی کنم که کار را به من بدهد!
- داستان کوتاه، واقعیت ندارد.
نظرات ()
