راه نو

دغدغه های هفتگی من

حق حق!

کنار چشمه نشسته بوديم که صدای پرنده ای به گوش رسيد، می خواند: حق حق! خيلی وقت بود که اين آواز را نشنيده بودم. آنوقت آنجا آن بالا کنار چشمه اين آواز را شنيدم. انگار که در تونل زمان افتاده باشم رفتم به گذشته ها به دوران کودکی! داشتم به تهران نگاه می کردم اما تصاوير ديگری جلو چشمم بود، ياد حکايتی افتادم که "خاله ی مادرم" درباره اين پرنده تعريف کرده بود. ياد از "بابا امان" کردم، شبی تابستانی، وقتی که فرش پهن کرده بوديم زير آن چنارهای بزرگ و هوای خنک شبانه قلقلکمان می داد، من به پشت دراز کشيده بودم و سر روی زانوی مادرم گذاشته بودم و چادرش را روی خودم کشيده بودم، صدايي که به گوش می رسيد، پيچيدن باد بين برگهای چنارها و صدای آواز چند پرنده که به آواز هم جواب می دادند...حق حق! به علی گفتم آواز پرنده را می شنوی؟ گفت آره چقدر قشنگ می خونه! گفتم اسم پرنده رو می دونی؟ گفت نه، مرغ حق! خاله مادرم برايم گفته که اين پرنده مال یتيمی را می خورد و خداوند برای تنبيه اش مقرر می کند که قبل از خواب بايد آنقدر حق حق! بگويد تا سه قطره خون از حنجره اش جاری شود. فقط شبها و در انتهای شب است که آواز اين پرنده شنيده می شود.الان در اينترنت جستجو کردم تا ببينم چی درباره اش پيدا می کنم، داستان "سه قطره خون" از صادق هدايت همين حکايت را در دل خود داشت و اشعار زير را هم پيدا کردم:
نيست در كوه صدايى مطلق ‎/ به جز ازناله مرغ يا حق ‎/ برو اى مرغ دگر داد مكن ‎/ وين همه بيهده فرياد مكن ‎/ كه در اين گنبد گيتى حق نيست ‎/ آنچه تو مى طلبى مطلق نيست
در عشق او آن كس به من يارى دهد‎/ مرغ هست وبانگ واى ناى او ‎/ پيدا شود گرجفت من ديوانه اى ‎/ مرغ حق است وجسم ناپيداى او
ندانم زمرغان چرا مرغ حق ‎/ زهستى نشانى جز آواش نيست
ناله مرغ حق دوشم دل پرخون كرد ‎/ چهره زرد از اشك خونين گلگون كرد ‎/ همچون منش ز جدايى ها زارى ها بود ‎/ از سرشب تا صبحش بيدارى ها بود
کوله را برداشتم و سرازير شديم ساعت 11:15 بود که شروع به پايين آمدن کرديم، پرنده هنوز داشت می خواند... حق حق!

   + ابوذر ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات ()