راه نو

دغدغه های هفتگی من

صورتم را خواند

عاشقش نبودم، شايدم بودم، دلم هم براش نمی سوخت، شايدم می سوخت اما چون همه شون می گن که احتياج به ترحم و دلسوزی ندارن، منم الان که دارم ازش حرف می زنم می گم که دلم براش نمی سوخت. خيلی وقت بود که باهم بوديم، با تلفن باهم حرف می زديم، بيرون می رفتيم، خيلی آروم بود و من هم در کنارش احساس آرامش می کردم وقتی باهم بوديم تو خيابونی پارکی جايي، مرکز توجه همه بوديم ومن لذت می بردم، خيلی هم کتاب می خوند نمی دونم چطور می تونست، من که نتونستم هيچوقت مثل اوون کتاب دست بگيرم، الان که فکر می کنم شرمنده می شم می بينم براش فقط من بودم و کتاب بود، هميشه کارايي مي کرد که من غافلگير می شدم، واقعا خوشحال می شدم فکر کنم بخاطر مطالعش بود. هنوزم وقتی بعضی از کارهاش يادم می آيد گوشه لبم کمی کشيده می شه می خوام که لبخند بزنم اما حسرتم رو از با اون نبودن بيرون می ريزم با يک آه عميق از ته دل، از ته ته دل. من اون روز اصلا شاد نبودم، خودم باهاش قرار گذاشتم رفتيم بيرون، بايد همونجاها نزديک خونه می رفتيم تا اون بتونه راحت برگرده خونه چون فکر می‏کنم حرفام ضربه سختی به اش می زد اما برای خودم سنگين تر شد، اين من بودم که رفتم و چند ساعت پياده راه رفتم، من به هم ريختم،من بودم که از خودم بدم اومد. به من گفت منو می رسونی خونه، بعد از يک سکوت طولانی، نتونستم بگم نه در صورتيکه برنامم اين بود، می خواستم همونجا ازش جداشم و ديگه نبينمش، اما نشد، با هم قدم زنان تا خونشون رفتيم بعد ايستاديم گفت: من هيچوقت چهرتو نديدم، می دونی! گفتم: خوب طبيعيه! اما از حرفم بدم اومد، چون ديدم سرش رو آروم انداخت پايين، گفت، گفت که: می شه صورتت رو لمس کنم؟ من نتونستم چيزی بگم، احساس کردم قلبم خرده های ريز و گرم شيشه است و از بالا ريخت پايين تا نوک انگشتام، نمی دونم چقدرطول کشيد که هر دو دستش رو گذاشت رو صورتم، چشمام رو بستم و کمی چوونم رو بالا گرفتم،آخه اون قدش از من بلند تر بود، از پيشوونيم آروم آروم شروع کرد به لمس کردن و اومد پايين، انگار داشت يک کتاب رو با دقت می خوند، نفسام تند تر شده بود، داشت به لبم می رسيد که نفهميدم چطور يه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد و سريع خودشو رسوند به سر انگشتهای اون، اونم دستشو سريع پس کشيد، انگاری به اطوی داغ دست زده باشه، من ديگه نتونستم بمونم درحاليکه حق حق گريه می کردم سريع از کنارش دور شد.

   + ابوذر ; ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤
comment نظرات ()