راه نو

دغدغه های هفتگی من

خزانی بود در بهار

بدليل بعد مسافت نامه ای نوشتم پر سوز و گداز، از سوز دل گفتم و پيچش زلف يار که اسيرم کرد، فاش گفتم و از گفته خود دلشاد که چون از دل برخواسته به دل خواهد نشست اما دريغ که ناگهان چقدر زود دير می شود و به چشم برهم زدنی ما هم آرزوی ديرين را در فصل بهار 24 سالگی به دست باد خزان سپرديم . و حالا او دوستی بيش نمی تواند باشد ونه يار! چه ضربه ای می تواند باشد در روزی که درخواستت را برای او می فرستی و فکر می کنی ک بابی جديد را در زندگی می گشايي با خود می گويي اگر مرا نپذيرد چنان عاشقانه تکرار می کنم که ليلی و مجنونی ديگر بسازيم يا شيرين و فرهاد، اما می بينی و می خوانی تبريک وصالش را با خسرو! و تازه بلافاصله برای اينکه از درد تو آگاه نشود بايد ازش التماس کنی که نخوان نامه ام را که خبطی بيش نبوده! نخوان! چه کنم با اين غم، نه!، درد؟ نه!، بغض دايم در گلو ، سايه ای بر زندگی آينده! من خودم را می شناسم، عاشق؟ نمی دانم متعهدم به گذشته و هنوز بعد از شش ماه در غم از دست دادن خيالی اين چنين در اندوهم! مگر تو چقدر با او ارتباط داشتی؟  شايد اگر بيشتر می شناختيش يا از نزديک می ديديش، معيارهايت را نمی پوشاند و خودت به آنهمه عشق و علاقه که در دل پرورانده بودی می خنديدی يا سرزنش سرانجام اين احساس بود. اما گرفتاری من از آنجاست که سالها دل در گرو مهر او گذاشتم، هر چه خوبی بود در اخلاق ناديده او تصور کردم و در نهايت تقديم به ديگری! نمی دانم لايق اوست و قدرش می داند؟ اما من چه کنم؟ « اما من چه کنم؟» درد من اينجاست « من چه کنم؟» آيا کسی يافت می شود که من آرام او باشم و او آرام من؟
حالا فقط من و شمای خواننده و او که رفته از رويدادی که برایم اتفاق افتاده آگاهيم، پاس بدار افتخار سنگ صبوريم را ای عزيز.

   + ابوذر ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤
comment نظرات ()