راه نو

دغدغه های هفتگی من

راستی چرا اينطوره؟

 يه مدت بود که يه عزيزی گير داده بود به ما که خوش تيپي! ريش بزار، باحالی! آفلاين می گذاشت که فلان ساعت بيا برای چت، يا چرا سراغی از ما نمی گيری و از اين جور حرفها، من عکس اين بنده خدا رو هم ديده بودم ... خوب بود... اما نمی دونم چرا اصلا باهاش حال نمی کردم، مطمئنا پتانسيلش رو داشت که بيشتر همديگر رو بشناسيم  اما خوب می دونيد هنوز هم تو مرام شهرستانيه من، دختر خوب نيست از اين کارها بکنه! دختر بايد بشينه تو خونه تا بيان سراغش!!!  اما وقتی گل پسرهايي مثل من امروز و فردا می کنن و کمرويي بختشون می پره ديگه. خوب حالا چی اگر واقعا می خواهی که کسی رو داشته باشی و تو هم برای کسی باشی بايد حرکتی کنی. روز يکشنبه که از استخر بر می گشتم تو مسير تجريش به خونه سوار اتوبوس شدم و از قضا نشستم رو بروی خانومها! وای وای وای! و ايندفعه ايستادم مقابل تيرهای شيطان" همون نگاه به نامحرم که می گن تيری است که شيطان به قلب می زنه ها" از آنجايي که تمام صندلی های طرف خانومها پر بود يه دختر خانومی در فضای خالی بين صندلی های آقايان و خانومها ايستاده بود، من به نيم رخش خيره شدم. نيم رخ هماهنگ و زيبايي داشت و يک يقه اسکی صورتی رنگ با يقه بلند پوشيده بود. راستی چرا نگاه آدم سنگين است بطوری که اگر کسی به ما نگاه کند بلافاصله متوجه می شويم و به همان طرف عکس العمل نشان می دهيم، اطن اتفاق برای اين دختر خانوم هم افتاد و به سمت من برگشت و من هم نگاهم رو ازش ندزديدم و به چشمهاش خيره شدم، از اينجا بود که او هم متوجه شد و بازی شروع شد... لبهای نازکی داشت نمی دانم من تصور کردم يا کمی که گذشت لبخند کوچکی کنار لبش نشست اما آن را کنترل کرد و جمعش کرد گاهی به سرعت نگاهش را به طرف من می گرداند و سريع بر می گشت "کاش می توانستم فکر آدمها را بخوانم" خانمی پياده شد و صندلی خالی شد و او رفت در انتهای اتوبوس روی صندلی بلند نشست و حالا هر دو به هم نگاه می کرديم. من تصميم گرفتم شجاع باشم و شماره همراهم را به او بدهم، با خودم فکر کردم هر جا که پياده شد من هم پياده می شوم می روم جلو و می گويم سلام ببخشيد قصد جسارت ندارم اما من از شما خوشم اومد اين شماره منه اگر تمايل داشته باشيد خوشحال می شم بيشتر آشنا شيم (اينجا يک پرانتز باز کنم، خانومهای محترمه اگر کسی بدين صورت به شما پيشنهادی بده عکس العملتون چيست؟ و آقايون لطفا اين گل پسر رو Train کنيد که چی بگه بهتره؟) داخل کيفم رو نگاه کردم نه خودکار داشتم نه کاغذ بنابراين اون که پياده نشد، من وقتی به ايستگاه منزلم رسيدم با اندوه پياده شدم، وقت داشتم برای اينکه به راهم ادامه بدهم تا جايي که با اون پياده شم اتفاقی را رقم بزنم، حرکتی کنم اما بی خيال شدم شايد دفعه ديگر!
پست Remove را برای همين نوشتم، تصميم گرفتم حتما چند تا کارت با اسم و شماره تلفنم را چاپ کنم تا دفعه بعد نگويم دفعه ديگر.

   + ابوذر ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤
comment نظرات ()