راه نو

دغدغه های هفتگی من

ديدار

آدمها در سرنوشت ما ظاهر می شوند چون ما آنها را می بينيم؟ اما خوب کسانی هم هستند که ما هر گز آنها را نديده ايم و نقش مهمی در سرنوشتمان بازی می کنند، اصلا در اين زندگی روزمره و بی سرنوشت ماشينی گاهی کسانی هستند که نديده زندگی ما بستگی به فعاليتها ،تصميمات و رفتار آنها دارد. اما ما که آنها را نديده ايم پس بی خيالش! چرا به مادر و پدر اجازه دخالت در سرنوشتمان را می دهيم، دليلش اين نيست که از همان ابتدای تولد هر روز آنها را ديده ايم، در صورتی که می دانيد اگر ما هر روز آنها را نديده بوديم-پدر و مادرمان کسان ديگری بودند-مثل هزاران آدم ديگری می شدند که هر روز از کنارشان رد می شويم و برايمان اهميتی ندارند. ما همکارهامان را هم  هر روز می بينيم  کم کم زندگی آنها زندگی ما هم می شود چون روزی هشت ساعت درون يک واحد مشغول کاريم، می دانيم بچه اش مريض شده، شيرينی اولين قدمهاش را بر گرده زمين می خوريم، خواهر شوهر ديگری چه متلکی گفته، يا چقدر خرج عروسی اش کرده، با پدر و مادرش بر سر انتخاب دختر مورد علاقه اش مشکل دارد و ...اگر کسی را چهار ماه، سه روز در هفته صبح الاطلوع ببينيم آيا حق دارد وارد زندگی ما بشود، يا اينکه او هم مارا ديده آيا ما هم حق داريم وارد زندگی او بشويم؟

○ اوائل اصلا براش مهم نبود فقط توجهش را جلب کرد، تابستان که تمام شد اين اتفاق براش افتاد. برای دوستانش هم تعريف می کرد که هر روز صبح که به سر کار می آيد وقتش خوش می شود چون در مسير راه، صبح اول وقت، دختران دانشجويی که در دانشگاه شهيد بهشتی کلاس دارند و به سمت دانشگاه می روند از روبرو می آيند و او هر روز صبح فال روئيت می زند. فقط سه تا بودند که بخاطرش مانده بودند، يکی که با آرايش خيلی غليظ عروسکی از آنجا عبور می کرد و حالش را بهم می زد، ديگری چادری بود و سه روز در هفته می ديدش، و يکی ديگه که ظاهرا سال اولی بود و بانمک و خیلی کم می ديدش. روزهای  اول فقط متوجهش می شدکه اون رو روز قبل هم ديده و اين قضيه برای هفته ها تکرار شد، بعد نتوانست نگاهش را ازش بگيره و متوجه می شد که او هم بهش نگاه می کنه. تو مدت سه ماهی که می ديدش يواش يواش فهميد که روزهای شنبه، يکشنبه و سه شنبه از مقابل می آيد، نمی دانست بايد چکار کند، ابوذر می گفت آدمی را که هر روز ببينی يواش يواش وارد سرنوشتت می شود. با خودش فکر می کرد اون که به سرنوشت من وارد شده اما آيا من هم می توانم يکدفعه و با يک تريلی وارد  سرنوشتش شوم! يعنی صبح اول وقت در حالی که معلوم نيست چه کلاسی دارد و به چی فکر می کند و من را می بيند که از سراشيب کوچه به سمت پايين می روم و با خودش می گويد اين پسره مثل اينکه خونه شون اينطرفهاست که هر روز می بينمش، بعد با خودش می گويد مثل اينکه دارد مستقيم به طرف من می آيد، نه هميشه همينطوره الان از کنارم رد می شه و می ره-آدمها نيرويي دارند که قبل از وقوع اتفاقی شصستشان خبردار می شود-اما ...سلام صبح بخير!
صبح بخير!
شما دانشجوی دانشگاه شهيد بهشتی هستيد ؟
بله...
تقريبا چهار ماهه که ما دو، سه روز در هفته همديگر رو می بينيم، نمی دونم که متوجه شديد يا نه؟
وای، خدايا اين با من چکارداره، کلاسم دير شده، اصلا  چی داره می گه؟!
من قصد جسارت نداشتم، می تونم شمارم رو بهتون بدم، خوشحال می شم بيشتر آشنا شيم
      اين روزها ارزشها تو اين طویله -تهران-عوض شده، چرا با خوشبينی! تو همه جا عوض شده، دختر ها بي ادبی می دونند که اگه کسی خواست بهشون شماره بده نگيرند، شماره رو می گيرند اما اگه خوششون نيامده بود تماس نمی گيرند، من رو اين حساب کرده ام اما ظاهرش رو که می بينی بهش نمی آيد شماره رو بگيره، آخه مثلا محجبه است،  يا اونکه صحبت ابوذر رو نشنيده "آدمی را که هر روز ببينی يواش يواش وارد سرنوشتت می شود" دوستم می گفت که شماره ات آماده نباشه بهتره اگر کارتی چيزی داشته باشی و به دخترها بدی زياد حال نمی کنند اما اگر روی يک تکه کاغذ، دستمال کاغذی يا همچين چيزی بهشون شماره بدی فکر می کنند همونجا ديدي شون و ازشون خوشت اومده، اينجوری ازاينکه فکر می کنند جذاب هستند بیشتر لذت می برند! اما چه فايده تا جنبيد و فهميد می شه رو اينم فکر کرد رسيد به فصل امتحانات و تعطيلی دانشگاه، حالا تا يک ماه ديگه خبری نيست و صبحها نمي بيندش فقط بايد خدا خدا کند که تعدادی از کلاسهاي نيمسال دومش صبح باشد تا اون رو دوباره ببيند. اما خودش می دانست که هيچوقت جرات آغاز يک مکالمه را با "سلام، صبح بخير!" نخواهد داشت.

   + ابوذر ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤
comment نظرات ()