راه نو

دغدغه های هفتگی من

پنجره های بی فروغ

پنجره های اين شهر هم مثل چشمان دخترانش بی فروغ است، سال اولی که در تهران زندگی می کرد و صبحها سرکار می رفت با خودش می گفت چرا اينقدر صورتهای دختران خسته به نظر می رسد و چشمهای بی انرژی دارند، چون صبح است، بدخوابند، خستگی هفته کاری است، اما هیچ یک از اینها نبود، بقيه ساعات روز هم همينطور است، هميشه انگار که دارد فيلم می بيند آن لحظه که اين سوال برایش مطرح شد جلو چشمش است؛ ميدان هفت تير، ساعت هشت صبح و چراغ سبز شده، از روی خط کشی عابر پياده می گذرد و به عابران مقابل نگاه می کند که از خودش می پرسد چرا اينطور است؟ حتی وقتی می خندند و شادند چشمانشان برقی ندارد، عين پنجره حياط پشتی که دست بهش نمی رسد تا تميز شود، غبارش را از هوا می گيرد و باران که می زند پر لک می شود، می گفت شايد آلودگی هواست که نور چشمان را از اینها می گيرد، غمشان سنگين است؟ برايش مسئله شده بود، یکی دو روزی که به شهرستان بر می گشت متوجه دختران بود می گفت " اینجا اينطوری نيست! چشمشان برق می زند و تا عمق روحشان را می توانی ببینی، روشن است، آدم را جذب می کند" . می گفت باید دست به یک آزمایش بزنند یک گروه آزمون و یک گروه نمونه ایجاد کنند و یک عده از دختران تهرانی را ببرند شهرستان بعد ببینند در مقایسه با آنهایی که در تهران مانده اند آیا نور چشمشان بر گشته؟ آدم را جذب می کند؟ یا شایدم نور چشم چیزی نباشد که پس از رفتن دوباره برگردد و اين آزمايش فایده ای نداشته باشد؛ گروه آزمون تغییر محسوسی نسبت به گروه نمونه نداشته است و تمام. پس اينطوری نمی شود دو گروه از دختران شهرستانی انتخاب کنند، گروه آزمون و گروه نمونه، بعد گروه آزمون را بياورند تهران تا يک مدتی اينجا زندگی کنند ببينند آيا برق چشمشان در مقابل گروه نمونه تغيير داشته است؟ نه حيف است! اگر همانطور که پی برديم برق چشم برگشتنی نباشد که تا آخر عمر آن را از دست می دهند و ما گناهکاريم، آنوقت آنها هم بجای استفاده از اين انرژی چشم برای جذب ديگران و اثرگذاری بايد متوسل به راههای دیگری شوند، مثل همجنسان تهرانی شان!. اما بحث پنجره بود نه چشم، گفت پنجره های اين شهر هم مثل چشمان دخترانشان بی فروغ است نه چشمان دختران اين شهر مثل پنجره هايش بی فروغ است، وقتی پياده راه می رفت به خانه های روی هم ساخته شده و بالا رفته و تعداد متعدد پنجره ها نگاه می کرد و می گفت چقدر تاريک اند، چرا نوری از آنها بيرون نمی زند؟ هنوز که اول شب است! نگویید الان کار کرد خانه ها عوض شده و خیلی ها برای اینکه سرمایه شان را از افت نجات دهند خانه می خرند و همینجور خالی می اندازند برای همین است که تاریک است چون کسی درونش نیست که چشم داشته باشد و نور بخواهد اين روزها خانه ها برای زندگی نيست مردم برای جلوگيری از افت سرمايه خانه دار می شوند. پنجره ها بی فروغ است، نوری بيرون نمی زند تا کوچه و خيابان اين شهر سرد را روشن و گرم کند، مشغول اين افکار است که حسی به اش می گويد کسی پشت آن پنجره بی فروغ ايستاده است،  سنگينی نگاهش را حس می کنم، بخار دهانش هم روی شيشه حک شده، چشم که از آن پنجره بر می گرداند می داند حتما يکی از اين دختران تهران بوده که چشمشان ديگر برقی ندارد، نور ندارد، اگر داشت حتما در تاريکی پنجره خودش را لو میداد.

   + ابوذر ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤
comment نظرات ()