راه نو

دغدغه های هفتگی من

توانايي زنده موندن!

ديروز صحبتی پیش آمد و قضاوتی را درباره خودم شنیدم که می دانم به حقیقت نزدیک است اما نمی دانم باید بابت آن خوشحال باشم یا نه؟
¤ اول بگذاريد درباره دفتر پروژه ای که ما درونش مشغول کاريم براتون بگم، یه آپارتمان دوخوابه است که ما، سه نفر خانم و دو نفر آقا شاغل در یک پروژه هستیم و تیم برنامه ریزی و کنترل پروژه را تشکیل می دهیم. یکنفر از مدیران شرکت هم درون یکی از اتاقهاست و اتاق دیگر  بایگانی مدارک است. سه نفر خانم دو نفر کنترل مدارک را انجام می دهند- کنترل مدارک فعالیتی هست که در تعداد معدودی از شرکتهای صنایع نفت برقرار است- که یکی تازه عروس است و دیگری خانوم باتجربه و خوش خلقی است که اخیرا همسرش هم در شرکت شاغل شده است. یک نفر منشی، هماهنگ کننده برنامه ریزی و دوستم (هماهنگ کننده برنامه ریزی و دوستم در واقع یکنفرند) و خودم که سیبیل های آپارتمان هستیم.
چند روزی بود تازه عروس بخشمان گیر داده بود به همکارم که گل رز هاتون رو بگیرید که گرون می شه و از اینجور حرفها، طوری که کم کم این تبدیل شد به شوخی بخشمون، شوخی با گل رز. ديروز که روز کذایی عشاق بود اين همکار سیبیل رفت سایت! صبح مشغول کار بودیم که دیدم همکار خردمند می گوید: خیلی خوب شد و خوشحالم برای سیبیل( چون دوستم به من می گوید سیبیل منم اینجا از اون با سیبیل یاد می کنم) که رفته سایت این روزها دخترها خیلی پررو شدند و نبایدم اینقدر بهشان رو داد، اصلا فمینیست نیست نه!، معلومه کسی رو که داره اصلا مناسبش نیست و همون بهتر که هر چه زودتر ازش جداشه و جدی به قضيه ازدواج فکر کند! بعد خودش هم خندید و گفت ببینید منو، پیشگو شدم.
ساعتهای نه صبح بود که به من کیک تعارف کردند و من هم که صبح سر فرصت صبحانه کاملی خورده بودم گفتم: "ممنون من صبحانه کاملی خوردم و الان اشتها ندارم" ، بعد که صحبت درباره سیبیل پیش آمد من از همکارمون گلایه کردم که شما همش می گویید برای شما هنوز زوده وقتش نشده، گفت ببین آقای ... (فامیلیم رو گفت)  حسی که من درباره شما دارم اینه که درسته که تنهایی زندگی می کنی اما از نوع زندگیتان راضی هستی، داری خوش می گذرانی، همکار دیگرم هم گفتند که برام جالبه که شما برنامه صبحانه تان مرتبه، مثلا امروز که گفتيد صبحانه کامل خورده اید تعجب کردم، آينکه به خودتان می رسيد برای يک مرد خوبه!
¤ آره، من توانايي زنده موندن! در حالت زندگی مجردی رو دارم، یکی از اصولی که باید تو زندگی مردان مجرد دید وضعیت خورد و خوراکشونه، بخصوص میوه و شير و ماست، و از طرف ديگه تميزيه خونه شون، و تحمل تنهايي... درسته من سعی می کنم از زندگی لذت ببرم، تحمل تنهايي رو دارم و فکر می کنم قاطی نکنم! (اگه نگید همین حالا هم با یه آدم قاطی روبرو هستید)، اين تنهايي انتخابی بوده و تصمیم خودم برای ادامه زندگی، "چيزى كه وجوددارد آزادى انتخاب است و از آن به بعد آدم بايد به تصميم و انتخاب خودش متعهدباشد". فعلا خودم در جواب مادرم و اقوام که می خواهند بصورت رسمی منو از تنهايي دربیارن می گم هنوز زوده، اما وقتی "کسی را نداری که احساسات خصوصی ات را با او در ميان بگذاری" تنها هستی، و این یک حقیقت است، "بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها، چرا كه وقتى تنهاييم انگار ديگر بخشى از بشريت نيستيم و منظورم نه تنهايى داوطلبانه كه تنهايى تحميل شده است". می دونم توانايي بالقوه دارم برای اينکه از تنهايي بيرون بيام ،اما آيا کسی که به انتخاب خودت باهاش رابطه برقرار می کنی، يا اينجوری که می بينم سعی در برقراری رابطه دارند... واقعا ارزش دانستن احساسات خصوصی ات را دارند؟

   + ابوذر ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤
comment نظرات ()