راه نو

دغدغه های هفتگی من

منو بوسيد

رفتم آشپزخونه يخ سبزی رو آب کنم برا کوکو سبزی، ديدم آفتاب از پنجره حياط پشتی افتاده تو آشپزخونه. رفتم جلو ناقلا تابيد تو چشام و مجبورم کرد ببندمشون، اما گرماش از پشت پلکها هم گرمم می کرد، لپم رو چسبوندم به شيشه پنجره پشتی، سرد بود، مجبور شدم چشام رو باز کنم تا گرمای بیشتری را از آفتاب بگیرم، اما زمستان است و هنوز ابرها بر خورشید چیره می شوند، ابر که جلو خورشید رو گرفت لپم رو از روی شیشه برداشتم، جای لپم روی شیشه باقی مانده بود، منو بوسیده بود، یه بوس گنده!

   + ابوذر ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
comment نظرات ()