راه نو

دغدغه های هفتگی من

کانسر

وقتی زندگی ای وجود دارد مرگ هم اجتناب ناپذیر خواهد بود. تا حالا آدمی را دیده اید که دکترها جوابش کرده باشند - چقدر این جمله کلیشه ای است - من دیروز یکی دیدم، آدمی که بارها باهاش خندیده بودم، در یکی دو سال گذشته در زندگیش خیلی سختی کشیده است اما وقتی کنار تختش در بخش کانسر بیمارستان امام خمینی ایستادم می دانستم خیلی مهمان دست های زمین نخواهد بود و بزودی مادر زمین او را سخت در بر می گیرد. محیط سنگینی بود، اين بخش چقدر بزرگ است و مهمانانی از تمام ایران در خود جای داده است. آنقدر انرژی منفی در فضا پیچیده بود که وقتی از بیمارستان خارج شدم سردرد داشتم و تا حالا احساس ضعف و کسالت می کنم. از اینطور دیدارها بدم می آید، دلم می خواهد از آخرین دیدار آدمها خاطره خوبی داشته باشم، چهره شان را با لبخندی بیاد بیاورم. خدارا شکر روبراه بود و او بود که گرم از احوال من و زندگیم می پرسید. موهایش چقدر سفید شده بود. این پست را برایش می نویسم خیلی دیر بهش سر زدم، نمی دانم چرا نمی توانم و یاد نمی گیرم، تسلیت گفتن را، عیادت از مریض را. نگران بچه هایش هستم که چقدر تنها خواهند شد، معجزه می خواهد تا بماند، کمی بیشتر از پیش بینی ها، معجزه.

   + ابوذر ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()