راه نو

دغدغه های هفتگی من

خدا هم طنزپرداز است(۲)

امروز صبح فالم را خواندم، دوره ي آينده براي تو بهتر خواهد بود به نظر ميرسد با شرايط مساعدي كه فراهم ميشود تو موفقيتهاي جديدي را بدست آوري به هر حال منتظر فرصتهاي بهتر باش، فکر کردم امروز که فقط يک کتاب تمام کردم-بار ديگر، شهری که دوست می داشتم- و چند تا وبلاگ خواندم و قرار نيست اتفاق جديدی بيافتد که بخواهد دوره ی آينده ی بهتری بسازد مگر کنکور ارشد!که بعد از ظهر می روم و آنهم هيچی نخواندم و فقط می روم تا دوستان را ببينم و کيکش را بخورم!رفتنم کمی دير شد چون حوضه امتحان که يک کوچه بالاتر از خانه ات باشد بهتر از اين هم نمی شود، می گذاری بیست دقيقه مانده به شروع امتحان، نهار خورده می روی سر جلسه، تازه می دانی که دوتا دفترچه هم دارد و بايد 135 دقيقه منتظر دفترچه دوم باشی تا بتوانی سريع کلکش را بکنی بزنی بيرون؛ به سمت در حوزه می رفتم ديدم فراموش کرده ام جيبم را پر کنم از پسته و انجيرخشک، اعصابم خورد شد!توی دانشگاه هم که نمی دانم راهنماها اشتباه بود يا من بد خواندم اشتباهی رفتم دانشکده ی ديگری، مراقب از روی ليست که اسمم را پيدا نکرد گفت بايد بروی بالاتر بدو! منم تو دلم گفتم باشه به اش می گم خوش خوشان رفتم پنج دقیقه مانده بود به ساعت 15 صندلیم را پيدا کردم، به پشت سريم نگاه کردم ديدم چهره اش آشناست، با خودم گفتم می شناسمش، دوباره به اش نگاه کردم گفت سلام، محسن بود!همشهريم و هم دبيرستانيم! لاغر شده بود برای همین اول فقط فک کردم آشناست!پدرانمان دوست شش دانگ بوده اند در بچگی و هنوز هم دوستیشان ادامه دارد؛ چند وقت قبل بود که سر مسئله ای برایش حسابی سنگ تمام گذاشته بود، خنده ام گرفته بود، او هم می خنديد شايد می دانست که اگر بخواهم سیریش بشوم برای تقلب رو حساب رو 'دروایسی'هم که شده بايد کمکم کند، دانشگاه صنعتی اصفهان رشته خودم را خوانده و امسال تمام کرده، خبر داشتم که گذاشته پشت ارشد و خلاصه يکی از قبولی های امسال خواهد بود، خدا هم طنز پرداز است، سر شوخی را باز می کند يا می خواهد اين جنس بونجُلش را امتحان کند، اگر نبوديم آنچه هستيم ما هم سال ديگر ارشد می خوانديم و همکلاس محسن خان بوديم!دوتايي حسابی خنديديم، امتحان که داشت شروع می شد به اش گفتم موفق باشی! بشينم با هم برويم يا کيکم را که خوردم بروم، گفت باش تا باهم برويم.
¤   تا اينجا را که می خوانيد روی دفترچه کنکور نوشته ام، زير سئوال 30 زبان انگليسي، خدا خيرشان بدهد که اين تکه را سفيد گذاشته اند، با کاتر جدا می کنم با خودم می برم بيرون.

   + ابوذر ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()