راه نو

دغدغه های هفتگی من

خدا هم طنزپرداز است(۳)

اين هم يکی ديگر از آن کارهاست نه! فکر کن، دور و برت آدمهايي نشسته اند که دارند جان می کنند روی پاسخنامه هاشان و هر چه معلومات دارند بالا می آورند روی پرسشنامه، آنوقت تو بنشينی و زير سئوال 150 برنامه نويسی کامپيوتر پست بنويسي!-می دانم افتخاری ندارد- چه خدمتی که به علم و بشريت نمی شود، همه ما که تکليف خدمت نداريم، داريم؟، کيکمان را که دادند اول تاريخ مصرفش را نگاه کردم توليد ۶/۱۲/۱۳۸۴ بود، ديدم قابل مصرف است! پس درنهايت لذت خوردمش، آخه 7000 تومان پول رفته بود بالاش، حس گرفتم انگار نشسته ام تو رستوران...تجريش و دارم ازون نهار مفصلها می خورم، گفتم جوجه سفارش بدم بعد فکر کردم ممکنه آنفولانزا بگيرم، اما بعد بی خيال غم و غصه مريضی شدم و آخرشم زرشک پلو با مرغ خوردم با دوغ چرب و ماست و سالاد!"قيمت برای مصرف کننده 500 ريال".
ياد يک خاطره افتادم-با شه برا پست بعد، فردا بيا بخون-مراقب آمد و کارتم را گرفت، ازش پرسيدم، می تونيم بريم؟، اگه تموم کردی می تونی بری، خوب منم اين پست رو که تموم کردم می گذارم می روم! اما خوب محسن هم هست، بايد برای اونم منتظر شم، دوست دارم برم بيرون قدم بزنم تا بياد، هوا هم داره تاريک می شه ممکنه بعد شلوغ شه پيداش نکنم، حالا ببينم چکار می کنم، خاطره رو بنويسم بعد.
¤ اوه الان ديدم تا شماره 190 رو تو پاسخنامه جواب داده ام! بايد 10 تای آخر رو پاک کنم، آزمون 180 سئوال داشت!!!

   + ابوذر ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()