راه نو

دغدغه های هفتگی من

The End

من اومدم بيرون، محسن 45 دقيقه ديگر کار داره، نم نم بارون می بارد، ميرم به سمت مرکز مشاوره دانشگاه، از اونجا تپه ای رو که مقابل دانشکده تربيت بدنی است رو ادامه میدهم، راه باريکه ای از بين کاجها و علفهای خشک شده، کاجهايي که افتاده و سوخته اند و بعضی از کاجهای ايستاده هم تا کمر سوخته اند!البته اين کمر که می گويم برای کاج مصداق ندارد، چون درخت که کمر ندارد، انسان کمر دارد، اما گفتنش غير ارادی است چون برای مقياسهای کيفی بايد به چيزی اشاره کنيم که اندازه اش دست همه باشد، به اندازه کمر يک انسان سوخته اند، رويم را که برمی گردان عجب منظره ای است، تهران زير پام قرار گرفته، آسمان آبی پررنگ شده و چراغها روشن شده اند، اذان می گويند و صدای اذان مسجد ولنجک واضح تر از صدای اذانی است که از سمت درکه می آيد.دوستی می گفت اگر روزی بخواهم از ايران خارج شوم و مجبور باشم تنها چيزی که با خود می برم يک کاست باشد در طرفی اذان "موذن زاده اردبيلی" را ضبط می کنم و در طرف ديگر ترانه "ای ايران" بنان رو. سر برجهای سعادت آباد از اينجا پيداست، جای قشنگی است برای قدم زدن، خوشا بحال دانشجويانش نمی دانم اگر تصميم بگيرند اينجاها راه بروند با برخورد حراست روبرو می شوند؟ سرد است می روم پايين.
يادم می آيد شماره صندلی را جدا نکرده ام با خودم بيرون بياورم، مگر مهم است؟! آه يک خرگوش ديدم! داخل دانشگاه؟

   + ابوذر ; ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()