راه نو

دغدغه های هفتگی من

!Making Love

علاوه بر من و 4 تا گلدون و شايدم چند تا بچه غول و جِن که تو زير زمين داخل حياط زندگی می کنند و فعلا نه من کاری به کارشون داشتم و نه اونها خواسته اند سراغی از من بگيرند، من 2 تا مرغ عشق هم دارم! منم جوون شايدم اين که گاهی دلتنگی می کنم بخاطر اين حيوونها باشه! حيا که ندارند لب از لب هم بر نمی دارند! البته منقار از منقار بگم درست تره! ديروز که خونه بودم ديدم اينها بدجوری دارند با هم وَر می روند، آخه بعد از ظهری بعد چند وقت در و پنجره ها رو باز کردم که هوا عوض شه، فکر کنم بوی بهار تو منقاراشون پيچيد و خلاصه رفتن تو حال و هوای Making love. امروز صبح لونه شون رو گذاشتم تو قفس که اگه جا و مکان لازم داشتند بی جا نمونن برای تخم گذاشتن، اميدوارم بچه های سفيد و آبی بيارن!
اينها هم مثل خودم شهرستانی هستند، و من از شهرمون خريدمشون و آوردم تهران، تابستان. دو تا پرنده سبز فسفری، نره کمرنگ و پرنده ماده پررنگ تر است. قناری نگرفتم چون نازنازی اند و اگر آب و دونشون دير بشه می افتند می میرند. بعد هم اينها هم رنگی پنگی تر هستند و هم اسمشون "مرغ عشقه". پرنده نره بدجوری جيغ می کشه اما پرنده ماده قابل تحمل تر جيغ می کشه! صبها مثل ساعت شماته دار عمل می کنند و تا خورشيد طلوع می کند شروع می کنند به خوندن، اين مورد برای ايام کاری هفته خوبه چون بجای ساعت کار می دهند، اما امان از روزهای پنج شنبه و جمعه. اوایل که نمی گذاشتند بخوابم چند باری گذاشتمشون تو حياط یا آشپزخونه و در را روشون بستم اما الان به دوستی مسالمت آميزی رسيده ايم و اونها می خوانند و من می خوابم!
بعضی وقتها که تعطيلی خانه بوده ام در قفس را باز می گذاشتم اما آدم که عادت کند به قفس در انديشه خروج از آن بر نمی آيد. می رفتم جلو فحش می دادم که احمق های سبز فسفری! شما آزاديد حداقل برای اينکه دوری بزنيد تو اتاقها؛ توی حال، بيائيد بيرون اما انگار نه انگار. ما اينطوری نشويم! شده ايم؟ در قفس را باز بگذارند و هنوز نشسته در قفس، راههای جديدی باز می شود اما هنوز نشسته ايم به ميله ها نگاه می کنيم. قفس که فقط اسارت تن نيست، روح و فکر هم می تواند در قفس باشد. روزمرگی هم قفس است.
وقتی خريدمشون خيلی کوچک بودند، فکر می کنم برای همين هم حمام کردن را بلد نشده بودند، مرتب خودشان را می خارانند اما داخل حوض آبی که برايشان گذاشته بودم خودشان را نمی شستند. اين خاراندن همراه پَر کندن هم هست و خانه را پر از ريزه پر می کردند، منم يک روز جمعه همه اجزای قابل جدا شدن قفس را جدا کردم و حيوانها را گذاشتم زير دوش حمام! دوتا پرنده خيس که زير دوش آب نفس نفس می زدند آخر خنده بود. مشکل خاراندن برای مدتی حل شد اما دوباره که شروع کردند به خاراندن خودشان ديگر دلم نيامد که بگذارمشان زير دوش.
دو هفته قبل برنامه ای برايشان پياده کردم، چهارشنبه صبح غذايشان را از درون قفس آوردم بيرون، شب که برگشتم خانه بعد از يک روز گرسنگی کشيدن تنها اجازه داشتند از روی دستم غذا بردارند. اول پرنده ماده خودش را فروخت! آمد روی دستم و غذا خورد پرنده نر خودش را به در و ديوار می زد اما بالاخره بسيار با احتياط يک پايش را گذاشت رو دستم و پای ديگر روی ميله قفس و دانه بر می داشت. بالاخره ترسشان از دستم ريخت. چون می خواستم  نسبت به صدای خودم هم شرطيشان کنم هر وقت دستم را می بردم برای غذا دادن "بياه بياه" می گفتم. در نهايت بعد از دو روز کار کردن وضعيت طوری شد که قفسشان را گذاشتم روی زمين و در قفس را هم باز کردم، کف دستم دانه می ريختم و در فاصله نيم متری می نشستم و دانه ها را به اشان نشان می دادم و از طرفی بياه بياه می گفتم، پرنده ها می آمدند لب قفس و بعد پرواز می کردند روی دستم و غذا می خوردند، غذای روی دستم که تمام می شد پرواز می کردند روی در قفس و بر می گشتند داخل! يکی دوبار هم دوری زدند اطراف حال و برگشتند داخل قفس. علی رغم بامزه بودن اين کار و اينکه سرگرمی جالبی بود اما گندی زده شد به خانه که نگو! پر از ارزن و پَر، بنابراين بی خيال آزاد گذاشتن شان شدم.
منتظرم که دوتاشان بشود چهارتا، اما برای ايام تعطيلات نوروز نمی دانم چکارشان کنم، بدون غذا و آب می مانند، واقعا نمی دانم.

   + ابوذر ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()