راه نو

دغدغه های هفتگی من

بهار! بهاااار! بهاار!

ديگه متنفر شده ام از لحظه لحظه اسفند ماه، بهار ! بهار!
الان در مقابل درگاهت ایستاده ام و فریاد می کنم! دوست نداشتم کسی اينارو ببینه چون ياد می گيرند برای خودت بد می شه! اما دارم اينکارو می کنم، می نویسم همه درد دل هام رو که بفهمی چقدر پَکَرم کردی، بفهمی! می فهمی؟ آخه چی بگم؟ اونهمه برنامه ريختيم برای "دبي" بهم زديش! دلمو خوش کردم گفتم "منو فقط برا خودش می خواد! "جبران می کنه، اما اينطوریه... نا ...نا ...نامرد! اين رسمشه! نديدی ذوق و شوقمو؟ چرا با من اينکارو می کنی؟ می دونم هميشه باهام بودی ، هوام رو داشتی اما بعضی وقتا بدجوری دودر ام کردی! اين رسمش نبود! دوست داری برم قهر؟ دوست داری؟
داشتم 28 اسفند می رفتم حج عمره ... اما الان به زمان نا معلومی منتقل شده و بايد نوروز رو برگردم به شهرستان. درست موقعی که نحسی محمود قدم خير! دامن خانواده ام رو گرفته است. تمام آرزو هام برای اين نوروز بهم ريخت. چه سالی بشه امسال، از همون لحظه که اين قضيه جور شد و اين کاروان رو پيدا کردم؛ می دونستم، علی رغم اينکه نمی خواستم قبول کنم که اين واقعه اتفاق می افته، اين که باز هم خدا منو دودر می کنه، چقدر صبر کردم، تا امروز صبر کردم، طوری که اصلا خودم رو برا عید آماده نکردم، اصلا فکر رفتن به شهرستان نبودم اما امروز صبح، ديدم من که زود بيدار شدم برم کلکش رو بکنم، شنبه می رم خونه... اما چه نوروزی بشه امسال... 
¤ حرف نزن کثافت که قسمت نبود؛ می زنم دهنت رو پر خون می کنم!!! 

   + ابوذر ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()