راه نو

دغدغه های هفتگی من

پدرم معلم است

پدر! من می خواهم به شهری که دوست می دارم برگردم.تو درآمدی داری که من در بيست و هشتمين سال از حرفه ام به آن دست يافته ام، برگردی چه کار؟ پدرم معلم است. مگر زندگی فقط پول است، می دانم بخش بزرگی از زندگی پول است، اما من هنوز در تهران نمی توانم با پولم زمان بخرم! چقدر عجله، پيشرفت و امکانات در آنجا متمرکز است. من نمی توانم در جايي زندگی کنم که فقط تو را در خانه و محل کارت می شناسند. دوست دارم اگر هم الان هویتی از خودم ندارم سرم را بالا بگیرم و بگویم پسر توام! و بشناسَندَم، نمی خواهم يک بيگانه باشم در جمع بيگانه های آن شهر.

امروز؛ دهم فروردين ساعت چهار ربع بعد ازظهر، زدم بيرون برای اينکه برم پالتوم رو که داده ام به خشکشويي بگيرم. دستکش های چرمی ام رو دستم کردم و يک کاپشن هم تنم کردم. احتمالا وقتی پالتو رو می گيرم بلافاصله می پوشم. يک پلاستيک داخل جيبمه برای اينکه بعد کاپشن رو بگذارم داخلش. شايد رفتم يه دوری زدم عجب عجب هوائيه! سرماش واقعا مطلوبه. ابرها قله کوه مقابل رو پوشانده اند، اسم اين کوه بابا موسی است، بابا موسی حالا يه دسته موی سفيد داره!
شهرداری پياده رو ها رو کنده، یه شاهکار مديريت شهری ديگه مثل چيزهايي که اين روزها ديدم، بنابر اين گلی و ليزه. جابجا تو  کوچه ها و خيابان آب باران وايستاده، عکس آسمان روی کف زمين افتاده، هوا چقدر مطلوب و سرده.الان حس می کنم که بيني ام مرطوب شده، هوا چقدر مطلوب و سرده! پانزده روزی هست که نوشتن رو گذاشته ام کنار، ضبط صوت همراهم برداشته ام تا تو اين پياده روی هرچه به فکرم می رسه بنويسم، بگم.

   + ابوذر ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
comment نظرات ()