راه نو

دغدغه های هفتگی من

بابا بزرگ!

برای احسان می گفتم، امروز صبح وقتم خوش شد، چطور؟ صبح که داشتم می آمدم سر کار يه دختره قد بلند و خوشگل رو ديدم که تا حالا نديده بودم، ديدم احسان هاج و واج ايستاده منو نگاه می کنه! گفت مرد حسابی مردم دختر بلند می کنن اينقدر ذوق نمی کنند که تو از ديدن يکی اينقدر به وجد آمده ای! اينو برای کسی نگیا! منم برای کسی نگفتم!!! خوب من با شاديهای کوچکم سعادتمندم.
¤  دوباره زبان انگليسی رو شروع کردم، يه موسسه تو تجريش. موقع تعيين سطح ديدم تو اين موسسه بچه زياده از مصاحبه کننده سئوال کردم که داخل کلاسی که من ثبت نام شده ام هم بچه ها هستند، تاکيد کرد نه! همه همسن و سال خودتان هستند. خوب ديشب اولين جلسه کلاس شروع شد و من تو کلاس بابا بزرگ ام! بقيه همه دبيرستانی اند. يکی که واقعا فاجعه بود از اين آقا اجازه ايها! دستش رو هم همونطوری بالا می گرفت. يکی دوتاشون واقعا تخس و بی ادبند، يکی دوبار که با بعضی ها از اين جنس برخورد داشته ام برام غير قابل باور بوده که بچه ها چرا اينطوری شده اند. اولش واقعا اعصابم بهم ريخت اما بعد از جنبه ديگری به موضوع نگاه کردم، هرچند کيفيت کلاس واقعا پايين می آيد اما چند ساعتی با اينها که دغدغه زندگی رو ندارن گذراندن خالی از لطف نخواهد بود. اميدوارم مضحکه شان نشوم!

   + ابوذر ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
comment نظرات ()