راه نو

دغدغه های هفتگی من

ادامه بازی (۱)

تقصير خودش شد که اولين دور بازی رو با اون شروع کردم، داشتيم ديشب با داييم سر يک موضوع کاری تلفنی صحبت می کرديم که مکالمه رو برای وقت ديگه ای موکول کرديم. بعد از قطع تلفن گويا زن دايي محترم پاپی ماجرا شده و دايي هم سر کار گذاشته بودتش! فردای اون روز چون دايي جان سر کار نرفته بود من با منزل دايي تماس گرفتم تا پيداش کنم اما منزل نبود، زن دايي خواست که از من حرف بکشد اما بنده خدا تنها چيزي که به فکرش رسيده بوده آستين بالا زدن برای من بوده! البته گويا اين قضيه از خانه آب می خورد و بايد ته و توش در بيايد که در منزل پدری چه خبر بوده، و چه مذاکراتی در جريان بوده... من هم بلافاصله قضيه رو گرفتم که مگر من خودم اينجوری هستم که دايي بخواهد برای من کاری کند- البته داخل پرانتز بگوييم که اين دايي ما سرش درد می کند برای اين جور کارها و اين چند وقته هم که از ماموريت برگشته دنبال کار يکی از همکارای سابقش است که التماس دعا دارد- زن دايي محترم گفتن مگر خبری هست من هم الکی ناز کردم که نه و خبری نيست، اما آخرش گفتم شما بدانيد و در جريان باشيد بهتر است و اما فقط پيش خودتان بماند و به کسی نگوييد و کلی قسم و آيه! تا آخر کاملا سر کار رفت و بنده خدا الان فکر می کند محرم راز است اما خوشم می آيد که عجب پايه بوده! آخرش هم به اش گفتم ما چون بيرون می رويم شما در جريان باشيد که اگر ما را گرفتند! ما نامزديم!!! سئوالهايي که ازم پرسيد جالب بود:
   چند بار ديديش؟
   به اش پيشنهاد دادی؟
   چطور پيداش کردی؟
   تحصيلاتش چيه؟
   شاغله؟
   خوشگله!
   سفيده!؟
بعد هم کلی مواظب باش و حواست رو جمع کن. بذار خوب همديگه رو بشناسيد و ... آخرش هم گفتند که اگر چيزی بينتان نيست به خانواده منتقل نکن تا از حالا مخالفتها شروع نشود!
*  اما... امروز که با دايي جان صحبت می کردم بحث رو برد سر مسايلی که بعد من رو از حيله زنان - بخدا من تحفه ای نيستم، يا هنوز کشف نشدم! چرا اينقدر برام می ترسند؟!- ترساند، گرفتم که زن دايي از آنجايي که نبايد رازی بين زن و شوهرها باشد دايي را هم به بازی دعوت کرده...
** خدا عاقبت آخر بازی را بخير کند.

   + ابوذر ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()