راه نو

دغدغه های هفتگی من

آخر بازی

   اول: سه بار خواستم از خانه بروز کنم اما دو سه خط که نوشتم بدون ذخيره کردن، فايل را بستم. بروز کردن از شرکت حال ديگری دارد!
   دوم: عکس را فرستادم برای برادرم و در متن ایمل نوشتم: "این عکس رو ببینید تا خودم بیام! لطفا از حدود خاله ها و زن دایی خبرش بیشتر نپیچه". برادرم عکس را فقط به خاله ام نشان داده بود و پدرم هرچقدر التماس کرده بود نگذاشته بود عکس را ببیند! به برادرم گفتم خوبه آدم ناموسش را به تو بسپارد، مرد حسابی منظورم این بود که به اقوام دور نشان ندهید همین اقوام نزدیک در جریان باشند نه اینکه اینطوری. روز پنجشنبه که به بجنورد رسيدم فقط خاله ام می دانست که او هم رفته بود مسافرت! و پدرم هم به لطف برادرم تو کف بود!
خاله ام عکس را ديده بود و از دست و پا در آمده بود، مرتب پيگير ماجرا بوده تا اينکه پسرخاله ام هم عکس را از درون Flash Memory ام می بيند و به خاله ام می گويد:" غلط کرده! اين عکس همون بازيگره است، ترانه..." خلاصه خاله هم مهره سوخته شد اما چون رفته بود مسافرت هنوز به مادرم چيزی نگفته بود.
جمعه تصميم گرفتيم برويم باغ، کامپيوتر را روشن کردم و پدر و مادر را صدا کردم تا عکس یک نفر را نشانشان دهم، قلبم به ضربان افتاده بود مادرم که عکس را ديد گفت: " اين کيه! اين که ابروهاش رو برداشته! " بعد در حالی که از اتاق بيرون می رفت رو به پدرم گفت: " همه اش تقصير توست، اينقدر گفتيم براش زن بگير، نگرفتی که رفت خودش را بدبخت کرد!" اما پدرم شروع کرد به آمار دختر را گرفتن، چقدر درس خوانده، پدرش چکاره است، کجايي اند، چند تا بچه اند، کجا درس خوانده و ... ديگر هيچ صحبتی نشد تا فردا که پدرم می خواست درباره دختر بيشتر بداند اما همانجا به اش گفتم که قضیه شوخی بوده. فکر کردم که به مادرم می گوید اما پدرم هم که همیشه پایه اينکارهاست موقع نهار دوباره خیلی جدی شروع کرد به سئوال. اينجا بود که بحث های خوبی بین ما سه نفر در گرفت که مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت. وقتی گفتم می خواهم دو سه سال همينطوری باهاش باشم تا درسش را بخواند و من هم وضعيت پايدارتری پيدا کنم مادرم گفت:" می خواهی وقتی شکمش بالا آمد بگيريش!" از اين حرف مادر خيلی زورم آمد، اينکه قضاوتش درباره من اين است! هر چند اين حرف را در حالت عصبانيت زد، من هم ریفر دادم به صحبت خاله مادرم که می گفت :" از روی عکس دختر انتخاب نکنيد، بايد دختر را قبلش پرو کنيد!"
خلاصه در جمع بندی صحبتها ازشان خواستم که به تصميمات بچه ها احترام بگذارند، مشورت بدهند اما دخالت نکنند و بچه ها را بخاطر اينکه فرزندشان هستند دوست بدارند نه بخاطر اينکه مطابق نظر آنها رفتار می کنند. پدرم بعد از نهار به مادر گفته بود که قضيه شوخی بوده و مادرم دلخور شده بود که چرا عزیز دردانه -یعنی من- دست انداخته اش. اما بنده خدا ديگر هيچی به روم نياورد.
   سوم: اين سفر بسيار خوش گذشت، از آن جهت که دوبار رفتيم باغ و يکروز هم رفتيم يک منطقه حفاظت شده برای تماشای گله ی آهوها. مقداری هم دوچرخه سواری در خود شهر و شادی حضور در بين اقوام سفر مفرحی را رقم زد.

   + ابوذر ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()