ما خوبیم

وقتی مادرش آن کامنت را درباره ما دو نفر داد تازه فهمیدم زیر چه فشاری است از طرف خانواده اش! خیلی وقت بود که احساس کودکی نکرده بودم اما مادرش با چنان ابهتی خواستش را مطرح کرد که من چاره ای جز تایید نداشتم. البته بحث با او هم که نتیجه ای نداشت از آنجا که پای استدلالش می لنگید. 

وقتی از ویلای تابستانی به یوته بوری برمی گشتیم، چند ساعتی وقت داشتم تا دوباره همه چیز را مرور کنم. فکر کنم فهمید که در خودم هستم، هر دومان از شروع گفتگو درباره نظر مادرش پرهیز می کردیم. با خودم فکر می کردم؛ چرا در مقابل خانواده اش مقاومت نمی کند. اوایل فکر می کردم این نزدیکی او به خانواده اش خیلی خوب است، شبیه خودمان است. اما حالا می بینم که در استقلال تصمیم گیری اش خلل ایجاد می کند. بعد فکر کردم اگر من در شرایطی که الان دارم از طرف خانواده ام تحت فشار قرار بگیرم چطور، چقدر مقاومت می کنم؟ مسلما تنها به میزان موجودی حسابم چون پس از آن و بدون یافتن کار راهی جز برگشت به ایران ندارم.

وقتی همه چیز آرام شد و من هم ذهنم را مرتب کردم ازش درباره تلفن آن شبش و تصمیمش سوال کردم. به اش گفتم چه شب و روزی بر من گذشت. سپس وقتی او ماجرای ساعتها گفتگوی یکطرفه را با پدر و مادرش درست قبل از تلفنش به من را برایم گفت ابعاد دیگری از این تغییر تصمیم برایم روشن شد. به اش حق می دهم و هر دو ی ما توافق داریم که ارتباط با خانواده ها باید به نحو احسن باشد. در حال حاضر باید نظر خانواده او را محترم بشماریم.

در آخر صحبتمان ازش پرسیدم چطور رفتار خواهی کرد فرضا اگر خانواده ات با تصمیمات دیگری مثل ازدواج ما مخالفت کنند؟ جواب داد این آخرین باری است که به آنها اجازه می دهد تا در زندگی اش دخالت کنند. و بعد از اینکه ما درخواست های مادرش را اجابت کردیم، ایشان دیگر بهانه ای نخواهد داشت.

همواره تاکید می کند که هردوی والدینش من را دوست دارند و با گذشت زمان هم چیز حل خواهد شد. شاید من هم باید بیشتر آنها را ملاقات کنم تا آنها هم بیشتر از من شناخت پیدا کنند.

/ 2 نظر / 13 بازدید
کیمیا

عجب آدمی هستی! خب بگو کیه! ایرانیه یا نه!!! یه کم اطلاعات بده برادر[زودباش]

مهتاب

خوبه اینطوری بیشتر آشنا میشین با هم . با شناختی که من از تو دارم میدونم که همه چی خوب پیش می ره [لبخند] کلی خوشحالم برات [بغل]