جوونی

حجم درسها خیلی زیاده و همش مشغول ترجمه، خوندن و تایپ کردن هستم. تقریبا صدای همه بچه ها تو همه رشته ها در اومده، کی میگه فوق لیسانس یعنی دو روز کلاس و بعد بیکاری؟! یه چیز بامزه درباره مدیر گروه ما -که این ترم باهاش درس داریم- اینه که سعی می کنه بامزه و شوخ باشه و البته هست ، دو روز سمینار داشتیم که کار سنگینی بود و حسابی انرژی برد، تو تمام این دو روز اون و یه دکتر دیگه مارو سر کار گذاشته بودن و تئاتر بازی می کردن  و در خلال این نمایش کلی مفاهیمی رو که تا کار نکرده باشی  و تجربه نداشته باشی باهاش روبرو نمی شی آموزش دادن.

دوباره برگشتم به دوره دانشجویی و جوونی کردن. من که این سه چهار ساله سعی می کردم قاطی آدم بزرگ ها شم حالا سعی می کنم که قاطی بقیه بچه ها شم برای هیجان،‌ شلوغ کردن و خوش گذروندن.

شبهای قدر دلم خیلی گرفت،‌ هوای حسینیه ارشاد زده بود به سرم. یاد سالهای گذشته افتادم و نمی دانم که آیا امسال توانستند برنامه هر ساله را داشته باشند یا نه. باید بگم که در یوته بوری مسجد و خانقاه هم هست، مسجد اهل سنت که مال ترکها و پاکستانیهاست و یه خانه که خانقاه است. هنوز که هیچکدامشان را ندیده ام!

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید