از آسمان طلا می بارد!

گاهی به گذشته که نگاه می کنی میبینی چقدر نگرانیهایت بیهوده بوده است. چهار سال پیش حوالی همین روزها بود که نگران بودم برای گرفتن مدرک زبان، که پیشنیاز اقدام برای تحصیل خارج از کشور بود. چهار ماه بعد تا حد مرگ نگران بودم که آیا پذیرش می گیرم یا نه؟ سه ماه بعد نگران بودم که آیا ویزا میگیرم یه نه؟ دو ماه بعد نگران بودم که آیا در یوته بوری خانه گیرم میاید؟!... این داستان همواره تکرار می شود و وقتی به عقب برمی گردی گاهی فکر می کنی کاش بجای دلهره هر روزه، زندگی می کردم. در آنروزها اینقدر این موضوعات مهم بوده اند که باعث شده اند تمام خاطرات آنروزها محو شوند و فقط یاد دلهره ها باقی بماند. باید بگویم، خدا را شکر می کنم که این زنجیره دلهره ها برای من عاقبت خوشی داشته است و شاید که تلخ کامیهای آن دوران به آسانی از یاد می روند. 

 این مقدمه را گفتم تا از سه ماه پر دلهره ی گذشته بگویم. روزی اوایل تابستان یک آگهی کار دیدم. زمانی که تصمیم گرفته بودم درکنار فعالیتهای خودم برای پیداکردن کار هم تقاضا بدهم. سه ماهی گذشت و روزی دیگر، شرکتی نروژی در تماس تلفنی از من خواست که مصاحبه شغلی بدهم برای کار. دو مصاحبه، امضای قرارداد، پیداکردن خانه، اقدام برای گرفتن ویزای کار، شروع کار، اخذ ویزا، اخذ شماره نروژی، اخذ کارت مالیات و ... هر کدام زمانی دلم را لرزاند و فکرم را مشغول کرد. اما حالا می توانم بگویم که در یکی از معروفترین شرکتهای نروژی کار می کنم و برای سه سال ویزای کار دارم. به نظر می رسد این شروع یک راه نو باشد. راهی که هر روزش برایم از آسمان طلا می بارد!

/ 1 نظر / 26 بازدید
مهتاب

به به ! مبارکه! یادمه اون روزا که به شدت زبان می خوندی [لبخند]