آفتاب را دوست دارم

روزها دارند به سرعت بلند می شوند. چند روز پیش بود که پویا -همخانه گرام-ذوق زده فریاد زد آفتاب افتاده تو اتاق! مسیر نور رو که دنبال کردیم دیدیم داره سرک می کشه از بین چند تا دودکش، از روی سقف ساختمان روبرو. آفتاب داره خودش رو بالا می کشه. تا بحال دیده اید که آفتاب از جنوب بالا بیاید و بعد بدون اینکه به خودش زحمت بدهد که بالا بیاید، کمی آنطرف تر، کمی غربی تر غروب کند؟! من دیدم! حالا باید دید برای تابستان چه برنامه ای دارد...

پرواز تهران- یوته بوری که پرید؛ مدتی طول کشید تا تونستم خودم رو پیدا کنم، تلخی وداع با مادر و پدر، اینکه باید خودت رو سخت و محکم نگه داری، لبخند روی لبت باشه، برای اینکه به ایشان اطمینان بدهی که من سلامت خواهم بود، چشم به هم بزنید پیشتان بر می گردم، و مگه اونها چیز دیگه ای می خوان؟ در لحظه وداع، فقط و فقط می خوان که دوباره فرزند رو در آینده ای نزدیک در آغوش بگیرند، فقط و فقط می خوان دوباره گلشان رو که با عمر خودشون آبیاری کردن و به ثمر رسوندن دوباره ببویند، اینطوریه که با اشکهاشون اشکتو در میارند و بغضشون که می ترکه بغضت می ترکه ... مدتی طول کشید تا تونستم خودم رو پیدا کنم، صندلی سمت چپم آنطرف راهرو ی باریک میان صندلی ها، نشسته بود! مسافران حرف می زنند تا راه را، سفر را کوتاه کنند و چه کسی بهتر از او که از همه نزدیکتر بود به من، نه، احساس نزدیکی است که آدمها را به هم نزدیک می کند. اسمش ... بود؛ فکر کردم زیباست مثل خودش.

/ 4 نظر / 9 بازدید
مهتاب

لحظه های سختی بوده می دونم[لبخند] زودتر بیا دیگه [بغل] خجالت نمی کشی یادت نمی اومد؟ واقعاَ که [چشمک][مغرور][متفکر]

آفتاب

ای بابا شرمنده می فرمایید حالا بهار بشه برنامه تابستون رو هم میگم. به این میگن آخر اعتماد به نفس :دی

کیمیا

از اون آیکون مبارکه و سوت و ... میخوام ولی نبود اینجا. خلاصه مبارکه. ایشا... به ما هم شیرینی بدی[نیشخند]

خرداد

يعني آدم ميره خارج ديگه بلاگ نمي نويسه ؟!! خوبي بابا ؟!![نیشخند]